تبليغاتX
سرگیجه
...
    چند وقته كه دلم ميخواد از اين هياهو فرار كنم... حوصله ندارم... ميخوام  ديگه از شر هجوم اين افكار  راحت

شم... منتظر يه شيريني كه تلخي روزگارم رو از بين ببره... دلم يه آغوش باز ميخواد كه پناه ببرم بهش... همين .



اينم آخرين ترانه ام كه ديشب اومد تو ذهنم...هرچند كه خيلي ساده اس ولي...



من به داشتنت حسادت كردم ................من با هركسي رقابت كردم 


تو تمام لحظه هايي كه گذشت................من به اين بي كسي عادت كردم


تو به عاشقي من بد كردي.....................همه جا راه منو سد كردي 


من دلم ميخواست فقط با تو باشم............تو نخواسته دلمو رد كردي


تو ميگفتي عاشقي دردسره...................همهء احساسها زود گذره 


شايد حرفات درست باشه ولي...............خاطرت از ذهن من نميگذره


من ميگفتم لحظه هات دلگير نيست..........همه چي دست تٍو تقدير نيست


حالا كه رفتي ولي اينو بدون...................يه روزي ميبينمت كه دير نيست


                                ........................................................................



.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 14:43 توسط بهنام مظاهری |
بالاخره ميگذره...
 

 

امروز براي خودم يه ليزر خريدم...نميدونم چرا به هركس ميگم ميخنده اما احساس خوبي بهم ميده...وقتي نورش رو ميندازم روي ساختمونهاي سر كوچه احساس ميكنم تو همون لحظه رو يه نقطه دور از دسترس تاثير بذارم...يه جور احساسي مثل اسپايدرمن بودن ميكنم.

راستش اين چند وقته احساساتم نوسانات شديدي داشته...در عين حال كه از يكي خوشم مياد دقيقا چند لحظه بعد هيچ حسي بهش ندارم...يه جورايي مثل احساس دخترا وقتي كه با دوست پسرشون بهم ميزنن!...يه جورايي فكر ميكنم نياز به يك نفر دارم كه فقط دوستم داشته باشه و منم همينجور...ولي دوست ندارم خودم رو درگير يه رابطه عاطفي ديگه كنم...اصلا راستش رو بخواهي يه جورايي اسكل شدم.

خيلي وقته تو مطبوعات طنز ننوشتم...ساسان خادم هي زنگ ميزنه و ميگه بيا همشهري..علي ميرميراني سفارش يه كتاب مترو برام گرفته...ميگم باشه ولي حسش نيست...فعلا زدم تو كار مصاحبه با خواننده ها...قبلش هم كه تو فاز گزارش اجتماعي نوشتن بودم...بد مسب انگشت به هركاريم ميزنم  طلا ميشه اما خودم ازش لذتي نميبرم...خدا ميدنه چند وقت ديگه تو فاز چي باشم...يه مجله شب و روز دستمه و همه كاراش رو دارم انجام ميدم...از مطلب نوشتن گرفته تا ويراستاري و پيگيري حقوق بچه ها كه عقب افتاده...يكم خسته شدم از شدت كار اما مهم نيست بالاخره سرم گرمه ..خدا رو شكر.

 

اين چندوقته همش با علي و سروش و دنيا و مهشيد و پويان و شروين و حامد و هانيه و فرزانه دور هم جمع ميشيم و چرت و پرت ميگيم و ميخنديم بعد هم ميريم پي كار خودمون..اي..بدكي نيست داره ميگذره بالاخره...بچه هاي باحالين . ميشه روشون حساب كرد...به فكرتن...به فكرشونم...

راستي من اينارو دارم واسه كي مينويسم...خره تو كه ديگه نيستي بيايي بخوني اينارو...بي خيال بالاخره ميگذره...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 3:31 توسط بهنام مظاهری |
آخه ابی رها تو دیگه چرا؟
 

 

آخه ابی خان تو دیگه چرا؟...قربون اون پالتوی سیاهت فدای اون استیل همیشه پشت به دوربینت...مگه به غیر از تو هم کسی بود آخه؟ نه جون من کسی بود؟...نمیگم تو به فرهنگ مملکت کمک کردی...اصلا خاک به سر مملکتی که توی بی ادب بخوای فرهنگش رو بسازی ولی خداییش این همه سال ریسه رفتیم با نوشته هات( یه جور گفتم این همه سال یکی ندونه میگه چند سالم هست حالا)آخه ابی خان من نمیدونم چرا جدیدا تو و خاتمی اینجوری شدید؟....بابا اگه جایی میرید که آب و هواش خوبه به ما هم بگید ما هم خداحافظی کنیم باهاتون بیاییم...ابی میدونم زندگی فشارت داده اما آخه نمیدونم چرا اون سه جای دیگت رو فشار نداده ؟ ها؟...خلاصه که ابی خان به نظر من الان جاش نبود چون ما تازه داشتیم زیر دستت طنز نویس میشدیم

ولی ابی جون الان که فکر میکنم تو یه شباهت غریبی به اریک کانتونا داری...جفتتون یقه تان را بالا میدید...خدا کنه تو هم مثل اون وقتی خداحافظی میکنی باز برگردی

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 2:23 توسط بهنام مظاهری |
نمیدونم
 

 

نمیدونم ...یعنی گاهی وقتها گیج میزنم و هیچی نمیدونم...نمیدونم که باید ببخشم و ازش رد شم یا اینکه منتظر باشم که حقمو پس بگیرم ... فقط میدونم که با این حجم سنگین کارایی که دور و برم ریخته احتیاج به یه کمی آرامش دارم که متاسفانه از اول زندگیم تا حالا جز مواقع کوتاهی هیچ وقت نداشتم...راستشو بخواهی باید بگم که کم آوردم...یعنی یه جورایی در عجبم که چرا زندگیم اینجوری شده...یعنی چیزهایی که برام مهم نیست رو دارم و چیزهایی که برام مهمه رو ندارم و یا اگر دارم از دست میره اونم بدون دخالت من...باور کن خیلی دلم میخواد بدونم کی تموم میشه این حالت عجیب روحی ... این دپرشن دراز مدت بی دلیل چند ماهه که تموم نمیشه...منتظر یه اتفاقم...یعنی فکر کنم همین یه اتفاق میتونه من رو از این وضعیت در بیاره...یه اتفاق ناب...اتفاقی که بتونه واقعا برای اولین بار خوشحالم کنه...یه اتفاق موندگار

+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:58 توسط بهنام مظاهری |
تو نمیدونی
 

 

تو نمیدونی چقدر دوستت داشتم و دارم...

تو نمیدونی وقتی نیستی تمام تنم خشکه....

تو نمیدونی من تو قاموسم یکی بود که اونم تو بودی...

تو خیلی چیزها رو نمیدونی...

تو این چیزها رو ندونستی و سفر کردی...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 4:8 توسط بهنام مظاهری |
كميك استيريپي در حمايت از عادل فردوسي پور
كميك استيريپ : ساسان خادم

نويسنده : بهنام مظاهري

 

كميك استيريپي از ساسان خادم به نويسندگي بهنام مظاهري

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 14:18 توسط بهنام مظاهری |
همراه شو عزيز

 

مسابقه بي‌سابقه

بهنام مظاهري... هفته نامه مردم و جامعه

 

با سلام خدمت شما بينندگان عزيز و ارجمند در خدمت شما هستيم با مسابقه بي‌سابقه ديگر، اين هفته ميهمانان گرامي ما روزنامه‌نگاران و خبرنگاران هستند.

خب از اولين شركت‌كننده خواهش مي‌كنم كه روي صحنه بيايند خودشان را معرفي كنند و سوالات را جواب دهند.

- سلام عليكم، بنده روزنامه‌نگاري ممنوع‌القلم هستم و به همين خاطر نمي‌توانم اسمم را بگويم دو تا برادر دارم كه يكي ممنوع‌التصوير و اون يكي هم ممنوع‌الصداست، يك خواهر هم دارم كه رفت حقش را بگيرد و هنوز برنگشته.

مجري: خب اولين سوال را مي‌پرسيم در سه سال اخير چه تعداد روزنامه شروع به فعاليت كردند.

الف: يك روزنامه ب: سه روزنامه ت: 55 روزنامه

شركت‌كننده: اين‌هايي كه گفتيد همه روزنامه ورزشي بودند ديگه؟

مجري:‌شما كه نبايد سوال كنيد من سوال مي‌كنم از شما. سوال بعدي رو مي‌پرسيم: در سه سال اخير چه تعداد روزنامه تعطيل شد.

الف:‌ يك روزنامه ب: ده روزنامه ت: بيشتر

شركت‌كننده:‌ اگر مجموع روزنامه‌ها رو منهاي روزنامه‌هاي ورزشي كنيم جواب به دست مي‌آيد. من گزينه ت را انتخاب مي‌كنم.

مجري: جواب شما غلط بود چون اصلا روزنامه‌اي تعطيل نشده آن كاغذ پاره‌هايي كه لغو مجوز شد شأن يك روزنامه را نداشتند بنابراين جزو روزنامه‌ها به حساب نمي‌آيند. به سراغ سوال بعدي مي‌رويم «قلم به دست مزدور» اين عبارت را چه كسي به روزنامه‌نگاران گفته؟

الف: يكي از مسوولان ب: دو تا از مسوولان ت: سه تا از مسوولان

شركت‌كننده: ببخشيد گزينه (ث) نداره؟

مجري: اگر داشته باشد چيكار مي‌خواهيد بكنيد؟ يعني جواب‌تان خارج از جواب‌هاي ماست؟

شركت‌كننده: بله گزينه مورد نظر من همه مسوولان هستند.

مجري:‌ آقا اينجا تريبون شما نيست كه، لطفا جو برنامه رو متشنج نكنيد. اگر پاسخ رو نمي‌دونيد از فرصت‌هاتون استفاده كنيد خب.

شركت‌كننده: خب من از فرصت پرسش استفاده مي‌كنم و مي‌خواهم از برادرم بپرسم، ايشون رو صندلي شماره 48 نشستند.

مجري:‌خيلي خب برادرشان جواب را بگويند شش ثانيه فرصت شروع شد. يك، دو، سه، چهار، پنج، شش خب فرصت تمام شد. جواب را گرفتيد؟

شركت‌كننده: ببخشيد ولي صداشون نيامد؟

مجري: عزيزم به خاطر اين كه برادرتان ممنوع‌الصدا هستند.

شركت‌كننده: پس اجازه بدهيد از آن يكي برادرم بپرسم.

مجري: شرمنده اون يكي برادرتان ممنوع‌التصوير بودند داخل سالن راهشون نداديم الان در سالن انتظار هستند.

شركت‌كننده:‌ پس من سوال رو براشون مي‌نويسم رو كاغذ شما برسانيد دستشون ايشان جواب بدهند.

مجري: باز هم شرمنده چون شما هم ممنوع‌القلم هستيد اصلا بي‌خيال برويم سراغ سوال بعدي.

چه كسي از ميرحسين موسوي حمايت مي‌كند؟

الف:‌ خاتمي ب: دولت ت: يك ميليارد و دويست ميليون و صد و بيست و دو ارتش

شركت كننده: همراه شو عزيز... همراه...

مجري: آقا عرض كردم كه اينجا تريبون شما نيست جواب سوال را بدهيد.

شركت‌كننده: من مي‌خواهم از فرصت مقايسه استفاده كنم.

مجري:‌ بله حتما، خب گزينه ب كه كلا انحرافي بود و حذف مي‌شود بين الف و ت مقايسه مي‌كنيم. از عزيزاني كه در سالن حضور دارند خواهش مي‌كنم پاسخ را وارد كنيد. يك، دو، سه، چهار، پنج، شش بله همان‌طور كه مي‌بينيد دو نفر جواب ندادند و باقي شركت‌كنندگان گزينه الف را كه خاتمي باشد فشار دادند.

شركت‌كننده: من خيلي خوشحالم كه آقاي خاتمي ميرحسين را حمايت مي‌كنند ولي روي صحبتم با اون دو نفري است كه پاسخ ندادند، شما تا كي مي‌خواهيد خودتان را بفروشيد تا كي مي‌خواهيد سكوت كنيد؟ تا كي آخر؟

مجري:‌ عزيز من اون دو نفر كه پاسخ ندادند برادرانتان بودند عرض كردم كه يكي از آنها در سالن نيست و آن يكي هم ممنوع‌الصداست. اگر بخواهد گزينه‌اي را فشار دهد صداي بوق صندلي‌اش درمي‌آيد براي همين مجبور است ساكت باشد. خب سوال بعدي را بپرسيم يا انصارف مي‌دهيد؟

شركت‌كننده: اجازه بدهيد مشورت كنم. – دوستان ادامه بدهم يا انصراف؟ يك، دو، سه، چهار، پنج، شش، خب همه مي‌گويند كه ادامه بدهم، من خودم هم همين تصميم را داشتم. من هيچ وقت دست برنمي‌دارم و هميشه ادامه مي‌دهم اصولا من با ادامه موافقم... ادامه... ادامه...

مجري:‌خب بينندگان عزيز وقت برنامه به پايان رسيده و مجبوريم كه مسابقه را همين‌جا تمام كنيم تا الان پانصد هزار تومان در صندوق جمع شده كه دويست و پنجاه هزار تومانش براي حضار در سالن و دويست و پنجاه هزار تومان ديگر هم براي شركت‌كننده عزيز ممنوع‌القلم است. حرفي نداريد؟

شركت‌كننده: اين پول برام هيچ اهميتي نداره... همراه شو عزيز... ادامه... ميرحسين... خاتمي... حمايتت مي‌كنيم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 17:17 توسط بهنام مظاهری |
مسابقه بی سابقه

 

نویسنده: بهنام مظاهری

 هفته نامه مردم و جامعه شماره ۱

 

                       الف: فكر كن          ب: شركت كن                     ج: راي بياور

 

با سلام خدمت شما بينندگان عزيز و شركت‌كنندگان اين مسابقه كه زحمت كشيدند و تا اينجا آمدند. شركت‌كنندگان اين هفته ما از ميان مسافركش‌هاي خطي انتخاب شدند. از اولين شركت‌كننده خواهش مي‌كنم كه به جايگاه تشريف بياورند.

مجري: سلام، خواهش مي‌كنم خودتان را كامل معرفي كنيد و بگوييد كه در كدام خط مشغول فعاليت هستيد؟

شركت‌كننده: بنده ناصر خرقه‌پوش خيس‌جامه‌خان بالا هستم و تا امروز پيرو خط شوش، مولوي بودم و تا جان در بدن دارم پيرو اين خط خواهم ماند. بنده سه تا داداش دارم كه همه تاكسي دارند و چهار تا خواهر دارم كه به شما ربط نداره كه چي دارند و چي ندارند.

مجري: خيلي متشكرم، اولين سوال مسابقه رو مي‌پرسيم. به خاطر يك دستمال كجا را به آتش نمي‌كشند؟

الف: قيصريه

ب: قيطريه

ج: افسريه

شركت‌كننده: من مي‌خواهم از فرصت مقايسه استفاده كنم.

مجري: بله، حتماً، از حاضران در سالن خواهش مي‌كنم كه گزينه مورد نظر را فشار دهند تا آقا ناصر مقايسه كنند، خب شش ثانيه فرصت شما تمام شد.

بله، خب همان‌طور كه مي‌بينيد از ميان حاضران 99% قيصريه را انتخاب كردند و يك نفر هم گزينه قيطريه را فشار داده. با توجه به اين مقايسه پاسخ شما چيست؟

شركت‌كننده: حالا بچه‌ها زحمت كشيدند جواب دادند ولي باز هم بستگي داره كه دستمال چي باشد، ما كه خطمون اون‌طرف نيست ولي به خاطر 50 تومان مولوي رو هم به آتش مي‌كشيم.

خيلي ممنون، سوال دوم رو مي‌پرسم: به نظر شما آقاي خاتمي در انتخابات بعدي...

الف: شركت مي‌كند 

ب: شركت نمي‌كند

ج: ما را سر كار گذاشته

شركت‌كننده: والا دفعه قبل بحث پول نفت بود ما رأي داديم. من نمي‌دونم آقاي خاتمي شركت مي‌كند يا نه ولي از همين جا اعلام مي‌كنم اگر قول بدهند بنزين را سر سفرمون بياورند من و كليه بچه‌هاي خط بهشون رأي بدهيم.

مجري: بله، ممنون، سوال بعدي، آيا بحران اقتصادي روي ايران تاثير گذاشته؟

الف: عمراً

ب: برو بابا

ج: فكر كن

شركت‌كننده: بحران اقتصادي كه از همين جا شروع شد و به جهان سرايت كرد، البته اين بحران از دوره قبل شروع شدها!... الان كه همه چيز ارزون شده، من چند روز پيش يه مسافر خارجي داشتم كه دربستي گرفت رفت نارمك خريد كرد و بعد هم سوار هواپيما شد و برگشت خارج.

مجري: سريال يوزارسيف ساخته كدام كارگردان است؟

الف: فرج‌ا... سلحشور

ب: مسعود ده‌نمكي

ج: جمال شورجه

شركت‌كننده: والا گزينه‌ها خيلي نزديك به هم هستند من نمي‌دونم، هر چي شما بگيد.

مجري: به نظر شما چه تعداد ارتش است كه اگر جمع هم بشود باز هم نمي‌تواند رئيس‌جمهور را از قلب مردم بگيرد.

الف: يه ميليارد و دويست ميليون و صد و بيست و دو ارتش

ب: ارتش سرخ چين

ج: نيروهاي مردمي و صليب سرخ

شركت‌كننده: من فكر مي‌كنم رئيس‌جمهور فعلاً روي مغز ماست تا قلب.

مجري: كرايه خط شوش مولوي چه‌قدر است؟

الف: 200 تومان

ب: 350 تومان

ج: ممنون با اتوبوس مي‌روم

شركت‌كننده: ما كاري نداريم سازمان تاكسيراني چي مي‌گه، داريم بنزين آزاد مي‌زنيم، كارت سوخت‌مان هم هنوز نيامده هر قيمتي كه صرف كند مي‌گيريم، البته بستگي به مسافر هم داره.

مجري: طرح انضباط اجتماعي كه اخيراً انجام شد چه تاثيري در ترافيك داشته؟

الف: خوب بوده

ب: بد بوده

ج: فرقي نمي‌كند

شركت‌كننده: يادم مي‌آيد كه روز اول طرح يه گاو كشتن وسط ميدون كه هفت هشت ساعتي ترافيك شد ولي تنها تاثير مثبتي كه داشت اين بود كه مصرف يك ماه گوشت خونه‌مون تامين شد كه انصافاً گوشت با بركتي بود.

مجري: كداميك از عوامل زير را براي ايمني خودرو در زمستان بايد رعايت كرد.

الف: ريختن ضد يخ

ب: انداختن زنجير چرخ

ج: لامپ اضافي خاموش

شركت‌كننده: ما از اين سوسول‌بازي‌ها بلد نيستيم، زمستان و تابستان هم ندارد. هميشه دنبال مسافريم.

مجري: خيلي ممنون كه در مسابقه ما حضور پيدا كرديد، بايد خدمت‌تان عرض كنم كه مبلغي كه در صندوق وجود دارد يك ميليون تومان است كه پانصد هزار تومان آن براي شماست و پانصد هزار تومان ديگر هم بين همكارانتان كه در سالن حضور دارند تقسيم مي‌شود، حرف ديگري نداريد.

شركت‌كننده: چرا راستش مي‌خواستم از آقام حلاليت بطلبم كه فرزند ناخلفش بودم. همه داداشام تا امروز موفق بودند و رانندگي رو به صورت آكادميك شروع كردند و الان راننده تاكسي هستند ولي من به حرف‌هايش گوش نكردم و شدم راننده خطي، حالا باز هم خدا را شكر كه راننده خياباني و سرراهي نشدم. در ضمن مي‌خواستم بگم كه اگر مي‌شود كل مبلغ جايزه رو اسكناس صد توماني بدهيد چون ما پول خرد كم داريم يه وقت شرمنده مسافرامون نشويم.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:47 توسط بهنام مظاهری |
هوای حوصله ابریست
دست منو بگیر.....اسم منو ببر.....آشنایی با تو.....کار خدا بود و بس
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:9 توسط بهنام مظاهری |
هفته نامه ابراهیم رها
ابراهیم رها
 
این مطلب در روزنامه اعتماد به چاپ رسیده
 
 
 
متکي يا متکا؛ مساله اين است
هفته پيش دوستان ستون بنده را شخم زده بودند. اينکه هفته نامه لب پر شده بود به اين ماجرا مربوط بود. همين ابتداي مطلب يک نصيحت بيهوده بکنم؛ هيچ وقت سوار تاکسي نشويد که راننده اش کروکوديل است. اگر هم سوار شديد، قبلش به اينکه راننده ها هم گرسنه مي شوند فکر کنيد لطفاً، اساساً هر کاري مي کنيد اگر سخت تان نيست قبلش فکر کنيد. حتي اگر مي خواهيد کانديداي رياست جمهوري شويد.

شنبه؛ حسادت

گويا صفارهرندي گفته سياستمداران به عملکرد دولت نهم حسادت مي کنند. الف- به چيش؟ ب- نه، انصافاً به چيش؟ ج- خداوکيلي به چيش؟ د- خب چرا ناراحت مي شي، پرسيدم به چيش؟،

غلامحسين الهام (آخ جان) گفته هيچ مردي در دنيا وجود ندارد که زن ذليل نباشد. من هيچ کلمه يي به اين جمله اضافه نمي کنم. فقط اجازه بدهيد بگويم، برو حالشو ببر،

در نشست اصلاح طلبان حرف هاي بسيار مهمي زده شد که چکيده اش اين است؛ شما مطمئن باشيد که خاتمي حتماً و صددرصد احتمال فراوان دارد به کانديداتوري به صورت بسيار جدي فکر کند و محتمل است که شايد روزي از قضا تصميم بگيرد با درصد بالايي از احتمال اعلام کند که در آينده نزديک يا دور و در رابطه با انتخابات رياست جمهوري و مسائلي از اين دست و کرامت انساني چيزي است که بايد هميشه حفظ شود و آزادي.... (در صورتي که حوصله اش را داريد خودتان جمله را تمام کنيد،)

يکشنبه؛ روي کين

خب به سلامتي معلوم شد آن خبر باقلوايي که رسانه هاي اصولگرا آن را به گوش و حلق و بيني شان آويزان کرده بودند و مي گفتند روي کين مي خواسته شبيه رئيس جمهور ما بشود از بيخ و از ته ته طنز بوده است، الف- سوخته اش را هم مي خريم. ب- خاکستر شده اش را هم ابتياع مي کنيم. ج- در باب آتش گرفته اش بيع منعقد شده. د- برو حالشو ببر،

تيتر مي خوانم با اين مضمون؛ «صلاح کشاورزان يا صلاح دولت نهم در استيضاح ها». خب اين بحث از همان آغاز، انجامش معلوم است. من به دوستاني که مي خواهند وزير کشاورزي را استيضاح کنند توصيه مي کنم به گارد هيات رئيسه مجلس نسبت به اين موضوع توجه کنند، به سمت جلو حرکت کنند و بوق بزنند با رعايت احتياط البته.

دبيرکل موتلفه فرمايش کرده؛ خط قرمز اصولگرايان رئيس جمهور شدن يک اصلاح طلب است.

شنيده ها حاکي از اين است که پس از اين فرمايش متين، کروبي سريعاً از کانديداتوري انصراف داد. خاتمي از بابت شايعات پيرامون کانديداتوري اش از دوستان عدالت سرخود کتباً عذرخواهي کرد. ميرحسين موسوي را هم در حالي که دفتر نقاشي اش زير بغلش بوده و قصد ترک کشور را به مقصدي نامعلوم داشته ديده اند. يک آدم بي ربطي هم گفته خط قرمزت رو بخورم،

دوشنبه؛ ايول متکي

منوچهر متکي وزير امور خارجه و مشت محکم، معروف به منوچ مشتزن، اعلام کرده؛ «شوراي امنيت هيچ وقت خط قرمز ما نبوده.» اظهارنظرهاي آتي اين مديرمان را حدس مي زنم؛ الف- شوراي امنيت سازمان ملل متحد را ريز مي بينم. ب- شوراي امنيت بداند رقمي نيست. ج- شوراي امنيت کيلويي چنده؟، د- شورا رو دوزار بده لبو،

اينجا نوشته و طبعاً من مي خوانم بورسي ها سردرگم شدند. اولاً که به بورسي ها چيزي نگوييد به من برمي خوره، ثانياً با وضع اقتصادي کشور ما، همين که بورس هنوز وجود خارجي دارد خودش به اندازه کافي سردرگم کننده است. ثالثاً بورس؟ اقتصاد؟ ايران؟ ولمون کن حال نداري، جاش برو حالشو ببر،

وزير بهداشت گفته تعداد تخت هاي آي سي يو از نهصد تخت در دولت نهم به چهار هزار رسيده است. خب من رسماً اعلام مي کنم تنها چيزي که در دولت نهم دقيقاً از رابطه عرضه و تقاضا پيروي کرده اين مساله بوده است. آقاي لنکراني عزيز هر قدر خرجش مي شود ايرادي ندارد تعداد اين تخت ها را از چهار هزار تا به چهار ميليون برسانيد لازم مي شود، قبول داري که؟،

سه شنبه؛ برو حالشو ببر

خبري را مي خوانم با اين مضمون؛ «تفکيک جنسيتي در اتوبوس هاي مسير تهران- قزوين». الف- برو حالشو ببر. ب- برو حالشو ببر. ج- برو حالشو ببر. د- برو حالشو ببر. رئيس اداره تنظيم خانواده هم گفته؛ «تغييرات اساسي در آموزش هنگام ازدواج.» بله، امر بسيار پسنديده يي است. مثلاً يک نمونه پيشنهادي را عرض مي کنم که با محذورات دوستان هم همخواني داشته باشد. يک زوج اگر فرزندي مي خواهند الف- بهتر است ماه ها به اين قضيه فکر کنند. ب- مي توانند ذهنشان را مدت ها روي اين موضوع متمرکز کنند. ج- حتي اگر همسايه ها در منزل هايشان نباشند مي توانند با يکديگر در اين مورد صحبت کنند. د- ... اً؟ نه ديگه، حرفشم نزن،

چهارشنبه کارتن خواب

دبيرکل ستاد مبارزه با مواد مخدر حرف خوبي زده؛ «در کشور معتاد کارتن خواب نداريم.» من از اينکه يک طنزنويس آن هم طنزنويسي تا بدين پايه توانمند را به چنين سمتي گمارده اند خرسندم و اينجا اعلام مي کنم در کشور معتاد نداريم. ما در کشور کارتن نداريم. ما در کشور خواب نداريم، سه سال و نيم است، برو حالشو ببر.

پنجشنبه؛ شب مهتاب

صادق محصولي کماکان با نگراني به کانديداتوري يا عدم کانديداتوري خاتمي فکر مي کند. يک توده هواي سرد از غرب کشور وارد مي شود و مسوولان به هواشناسي دستور مي دهند با اين هواي غربزده برخورد جدي صورت گيرد. شب هم... شب مهتابه،
 
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 14:42 توسط بهنام مظاهری |